مدل لباس
ساحل نشین تو
عنوان وبلاگ
توضیحات وبلاگ
نیا باران زمین جای قشنگی نیست ...من از اهل زمینم خوب می دانم که گل در عقد زنبور است ولی سودای بلبل داردو پروانه را هم دوست دارد...

خنده را معنای سرمستی مدان انکه می خندد غمش بی انتهاست...

هرزه علف ها گندم نمایی میکنند.....

دلتنگی حس نبودن کسی است که تمام وجودت یکباره تمنای بودنش را میکند

عشق یعنی پاک ماندن در فساد...اب ماندن در دمای انجماد...در حقیقت عشق یعنی سادگی در کمال برتری افتادگی....پیامک از محمد حسین

 



موضوع مطلب : ادبی

پنجشنبه هفتم بهمن 1389 :: 14:35
شاخه با ريشه ي خود حس غريبي دارد


باغ امسال چه پاييز عجيبي دارد


غنچه شوقي به شكوفا شدنش نيست دگر


با خبر گشته كه دنيا چه فريبي دارد


خاك كم آب شده مثل كويري تشنه


شايد از جاي دگر مزرعه شيبي دارد


سيب هر سال در اين فصل شكوفا مي شد


باغبان كرده فراموش كه سيبي دارد



موضوع مطلب :

جمعه بیست و هشتم آذر 1393 :: 3:10
ای دل اندر بند زلفش از بریشانی منال  مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش



موضوع مطلب :

سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393 :: 2:12
سال‌ها پیش خواجه شمس‌الدین محمد شاگرد نانوایی بود. عاشق دختر یکی از اربابان شهر شد. که دختری بود زیبا رو بنام شاخ نبات. در کنار نانوایی مکتب خانه ای قرار داشت که در آنجا قرآن آموزش داده می‌شد و شمس‌الدین در اوقات بیکاری پشت در کلاس مینشست و به قرآن خواندن آنان گوش می‌داد. تا اینکه روزی از شاخ نبات پیغامی شنید که در شهر پخش شد " من از میان خواستگارانم با کسی ازدواج می‌کنم که بتواند 100 درهم برایم بیاورد!" 100 درهم، پول زیادی بود که از عهده خیلی از مردم آن زمان بر نمی‌آمد که بتوانند این پول را فراهم کنند! عده ای از خواستگاران شاخ نبات پشیمان شدند و عده ای دیگر نیز سخت تلاش کردند تا بتوانند این پول را فراهم کنند و او را که دختری زیبا بود و ثروتمند به همسری گزینند تا در ناز و نعمت زندگی کنند! در بین خواستگاران خواجه شمس‌الدین محمد نیز به مسجد محل رفت و با خدای خود عهد بست که اگر این 100 درهم را بتواند فراهم کند 40 شب به مسجد رود و تا صبح نیایش کند. او کار خود را بیشتر کرد و شب‌ها نیز به مسجد می‌رفت و راز و نیاز می‌کرد تا اینکه در شب چهلم توانست 100 درهم را فراهم کند و شب به خانه شاخ نبات رفت و اعلام کرد که توانسته است 100 درهم را فراهم کند و مایل است با شاخ نبات ازدواج کند.
شاخ نبات او را پذیرفت و پذیرایی گرمی از او کرد و اعلام کرد که از این لحظه خواجه شمس‌الدین شوهر من است. شمس‌الدین با شاخ نبات راجع به نذری که با خدای خود کرده بود گفت و از او اجازه خواست تا به مسجد رود و آخرین شب را نیز با راز و نیاز بپردازد تا به عهد خود وفا کرده باشد. اما شاخ نبات ممانعت کرد. خواجه شمس‌الدین با ناراحتی از خانه شاخ نبات خارج شد و به سمت مسجد رفت و شب چهلم را در آنجا سپری کرد. سحرگاه که از مسجد باز می‌گشت چند جوان مست خنجر به دست جلوی او را گرفتند و جامی به او دادند و گفتند بنوش او جواب داد من مرد خدایی هستم که تازه از نیایش با خدا فارغ شده‌ام، نمی‌توانم این کار را انجام دهم اما آنان خنجر را به سوی او گرفتند و گفتند اگر ننوشی تو را خواهیم کشت بنوش، خواجه شمس‌الدین اولین جرعه را نوشید آنان گفتند چه می‌بینی گفت: هیچ و گفتند: دگر بار بنوش، نوشید، گفتند:حال چه می‌بینی؟ گفت: حس می‌کنم از آینده باخبرم و گفتند :باز هم بنوش، نوشید، گفتند: چه می‌بینی؟ گفت :حس می‌کنم قرآن را از برم؛ و خواجه آن شب به خانه رفت و شروع کرد از حفظ قرآن خواندن و شعر گفتن و از آینده‌ی مردم گفتن و دیگر سراغی هم از شاخ نبات نگرفت! تا اینکه آوازه او به گوش شاه رسید و شاه او را نزد خود طلبید و او از آن پس همدم شاه شد؛ و شاه لقب لسان‌الغیب و حافظ را به او داد. (لسان‌الغیب چون از آینده مردم می‌گفت و حافظ چون حافظ کل قرآن بود). تا اینکه شاخ نبات آوازه او را شنید و فهمید و نزد شاه است و به دنبال او رفت اما ... حافظ او را نخواست و گفت : زنی که مرا از خدای خود دور کند به درد زندگی نمی‌خورد ... تا اینکه با وساطت شاه با هم ازدواج کردند.
این همه شهد و شکر کز سخنم می‌ریزد / اجر صبریست کزآن شاخ نباتم دادند


یادداشت: لازم به توضیح است که محققی در این خصوص گفته است" بسیاری گمان می کنند و می گویند که حافظ معشوقه یا همسری به نام شاخه نبات داشته است، اما اگر به حال و هوای شعر آگاه شویم در می یابیم که حافظ در مصرع دوم این بیت می خواهد بگوید: من در برابر یک لذت بسیار شیرین دنیوی صبر کردم که خداوند لطف و قبول سخن را بر من عطا کرد."



موضوع مطلب : دل نوشته ها

سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393 :: 2:8
اگر روزی می آمد که جهان خواب هیچ کودکی را نمی دید،

بی شک صداقت به آخر می رسید و دوستی ومهربانی،

پشت اندوه های بزرگ بزرگ سالی هامان گم می شد.

 

 

بـزرگ که می شــــوی ....

 

غُصـه هایت زودتـر از خـودت ، قـَد می کِشــند ، 

درد هـایت نــیز ! 

غــافل از آنکه لبخــندهـایت را ، 

 

در آلبــوم کـودکــی ات جــا گــُذاشتــی .....

 


کاش به زمانی برگردم که تنها غم 


زندگی ام  شکستن نوک مدادم بود...

 

 

همه نگران اين هستند که بچه هايشان به حرف آنها گوش نميدهند

اما نگراني مهمتر اين است که بچه ها هميشه به تماشاي شما مينشينند

 

 



موضوع مطلب :

چهارشنبه پنجم آذر 1393 :: 14:45

ی دل از پست و بلند روزگار اندیشه کن             در برومندی ز قحط برگ و بار اندیشه کن

 

از  نسیمی  دفتر  ایام   بر  هم  می‌خورد             از ورق گردانی  لیل  و  نهار  اندیشه  کن

 

بر لب بام خطر نتوان به خواب امن رفت             ایمنی  خواهی ، ز اوج  اعتبار اندیشه کن

 

روی در نقصان گذارد ماه چون گردد تمام            چون شود لبریز جامت، از خمار اندیشه کن

 

بوی  خون  می‌آید  از آزار  دلهای دو نیم             رحم کن بر جان خود، زین ذوالفقار اندیشه کن

 

گوشه‌گیری درد سر بسیار  دارد در کمین              در محیط پر شر و شور از کنار اندیشه  کن

 

پشه با شب زنده‌داری خون مردم می‌خورد            زینهار  از  زاهد  شب  زنده‌دار  اندیشه کن

 

 

 

فریب تربیت باغبان مخور ای گل               که آب می دهــد اما گـلاب میگیرد!

 

میتوان رفت به یک چشم پریدن تا مصر          بوی پیراهن اگر قافله سـالار شـــود.

 

 

ما را ز شب وصل چه حاصل که تو از ناز         تا باز کنی بند قبا صبح دمیده ست!

 

 


می چکد گر چه طراوت ز تو چون سرو بهشت
قامتی تشنه آغوش کشیدن داری

صائب این پنبه آسودگی از گوش برآر
اگر از ما هوس ناله شنیدن داری

 

هر که پا کج می گذارد ما دل خود می خوریم

شیشه ناموس عالم در بغل داریم ما!



موضوع مطلب :

چهارشنبه پنجم آذر 1393 :: 3:18
زندگی کردن با مردم این دنیا همچون دویدن در گله اسب است ...........

تا میتازی با تو میتازند.

زمین که خوردی ، آنهایی که جلو تر بودند .... هرگز برای تو به عقب باز نمیگردند....

و آنهایی که عقب بودند ، به داغ روزهایی که میتاختی

تو را لگد مال خواهند کرد .......



موضوع مطلب :

چهارشنبه پنجم آذر 1393 :: 2:56
زن، زندگیـست
و
مـرد، امنیت
و چه خوب می شود وقتی
مـردی تمامِ مردانگیش را خـرجِ
امنیتِ زندگیـش کُند
و چه زیبـا می شود وقتی
زنی تمامِ زندگیش را خرج
غرورِ امنیتش کُند ...



موضوع مطلب :

چهارشنبه پنجم آذر 1393 :: 2:50
ما ندرتاً دربارۀ آنچه که داریم فکر می کنیم، درحالیکه پیوسته در اندیشۀ چیزهایی هستیم که نداریم(شوپنهاور)



موضوع مطلب :

شنبه دهم آبان 1393 :: 0:27
تــنــــــهـــایی مـــن از اونـــجـــایــی شـــــــروع شــــــــد کـــــــه
مـــــیـــــــــان ایــــــن هــمـــــــــــه ” بــــــــــــــود ”
مـــنـتـــــظـــــر یـکــــــی بـــــــــودمــــــ کـــه “ نــــــبـــــــود 

 



موضوع مطلب :

پنجشنبه یکم آبان 1393 :: 2:22
لینک صفحه دلخواه